الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

170

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

كوفه شيعه و ياورى نيست مگر همه به دنيا رغبت كردند اندكى از آنان را خداى نگاهداشت بازگرد و اين سخن با او بگوى . او بيامد و بگفت پس حسين عليه السّلام خود برخاست و نعلين بپوشيد و بيامد با گروهى از اصحاب و برادران و اهل بيت خود چون در خيمه در آمد و سلام كرد عبيد الله از صدر مجلس برجست و خدمت كرد ( و قبّل بين يديه و رجليه ) و حسين عليه السّلام بنشست و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد آنگاه گفت : اى پسر حرّ اهل شهر شما سوى من نامه نوشتند كه بر نصرت من همرأى و متّفقند و مرا خواستند بدانجا روم اكنون آمدم و مىبينم كه حقيقت كار چنان نيست و من تو را به نصرت خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىخوانم اگر حق خويش بازيافتيم خداى را سپاسگزاريم و اگر حق ما را ندادند و ستم كردند بر ما تو از ياران ما باشى در طلب حق . عبيد الله گفت : يا بن رسول اللّه اگر تو را در كوفه ياران و شيعيان بود و به يارى آنها اميدى بود من از همهء آنها مجاهدت بيشتر مىكردم و لكن شيعهء تو در كوفه نماندند و از ترس شمشير بنى اميه از منازل خود بيرون رفتند . و ابو حنيفهء دينورى گويد : عبيد اللّه گفت : و اللّه من از كوفه بيرون نيامدم مگر براى اينكه ديدم بسيار مردم براى محاربهء او بيرون رفتند و شيعيان وى را بىيار و تنها گذاشتند و دانستم البتّه كشته مىشود و من قادر بر يارى او نيستم پس دوست ندارم او را ببينم و او مرا ببيند . ( 1 ) مؤلف گويد : مناسب است در اين مقام اشارت به شرح حال عبيد الله بن حرّ جعفى ، و گوييم : ميرزا محمد استرآبادى در رجال كبير خود از نجاشى روايت كرده است كه عبيد الله بن حرّ جعفى سوار دلير و شاعر نسختى دارد كه از امير المؤمنين عليه السّلام روايت مىكند آنگاه مسندا از او روايت كرده است كه از حسين عليه السّلام پرسيد از خضاب وى فرمود : آن نيست كه شما مىپنداريد حنّاء است و وسمه انتهى كلام ميرزا ( يعنى اين سياهى در محاسن من چنان كه مىپنداريد رنگ طبيعى نيست بلكه به حنّا و رنگ سياه شده است ) . ( 2 ) ( قمقام ) و حكايت شده است كه : عبيد الله مذكور از دوستان عثمان بود و از دلاوران و سواران عرب ، در وقعهء صفين در لشكر معاويه بود براى محبّتى كه با عثمان داشت وقتى امير المؤمنين عليه السّلام كشته شد به كوفه آمد و بدانجا بود تا مقدّمات كشته شدن حسين عليه السّلام فراهم شد پس تعمّدا از كوفه بيرون آمد تا مقتل حسين عليه السّلام را نبيند . ( 3 ) طبرى از ابى مخنف از عبد الرحمن بن جندب ازدى روايت كرده است كه : عبيد الله بن زياد پس از كشته شدن حسين بن على عليه السّلام در جستجوى اشراف كوفه بود ، عبيد الله بن حرّ جعفى را نديد پس از چند روز بيامد و نزد عبيد الله زياد رفت از او پرسيد : اى پسر حرّ كجا